گلبرگ خيال
تنها خیال است لحظه ای فراموشی را
انار سرخ را که دانه می کنم، به یاد کودکی ام، شعر صد دانه یاقوت را می خوانم. مامان نگاهی به من می کند، می خندد: این از صد دانه بیشتر است. نیم خیز می شوم روی کاسه ی دانه های انار. سر انگشتی چهارصد، پانصدتایی هست. :بشمر. بهت زده نگاهش می کنم. - بشمر دیگه. چرامعطلی؟ - مامان... - چیه؟ چرا اینطوری نگاه می کنی؟ - این دیگه چه حرفیه؟ شوخی میکنی؟ - نه،جدی گفتم. تجربه از همین جاها شروع میشه. دانه های سرخ آنقدر چشمک می زند که آب دهانم را چندباری قورت می دهم. دلم می خواهد، به چندثانیه همش را بخورم. بخاطر تجربه ی جدید، شروع می کنم به شمارش. دو چهار شش هشت ده... تجربه: صد دانه یاقوت اشتباه است. هشتصد دانه یاقوت سر به دیوار میزنم از لج تو میشینم زار میزنم از لج تو ----- (تلفن زنگ می زند.) - سلام. - س... سلام. - چی شده چرا گریه می کنی؟ - (..........................................) - خاک عالم... دستش بشکنه. چه غلطا! کی بهش اجازه داده؟ طوریت نشده؟ سالمی؟ - آره. - الهی بمیرم. خیلی دردت اومد؟ آخه من که گفتم مهلش نزار. ای خدا... . تو لقمه ی من بودی. پس چرا این طوری شد؟ - آه.. چه می دونم والا...قسمتِ دیگه. م.ج 90.8.14 گفت: تو چه جور نویسنده ای هستی! بایدهمه چیز رو بنویسی. بنویس، داستان من رو بنویس. اگر خواستید داستانش را بخوانید به ادامه بروید. دوستت دارم آی خدا گاهی که حساس می کنم همه ی درها بسته شده، لحظه ای بادی می آید و از پی اش تابش نوری. آن چنان شاد و هیجان انگیز که دلم می خواهد فریاد بزنم. بعد از هفت سال از پایان لیسانس، برای اولین بار کنکور شرکت کردم و ارشد قبول شدم. پ.ن.1: شیرینی به خودم این است که کتاب های داستانی را که در قفسه ی کتاب خانه ام خاک می خورند و نخوانده ام، می گذارم روی میز تحریرم. اولیش "امینه" اثر مسعود بهنود و ... پ.ن.2: شیرینی به آشنایانم، دارم سعی می کنم دوباره شروع کنم. شکست بی معنی است. بی حوصلگی، افسردگی، غم و اشک و عسق(بی نقطه و بی کام) و... همه دور. شادی حق من و دوستان من است که شادی من را خواهانند. محبوبه کتمان روی تخت خوابی با روکش سفیدی دراز کشیده ام. صدایت را می شنوم که می گویی: چشمانت را ببند. نور چراغ قوه را روی صورتم حس می کنم و گرمای نفسهایت که آرام به روی گونه هایم می نشیند. می پرسی: تاریخ امروز چیه؟ چه اتفاقی افتاده؟ برای منی که از بیخ و بن تعطیل هستم، چه فرقی می کند امروز چه روزیست و چه اتفاقی افتاده. فقط یادم می ماند که همیشه حرفهایی برای نگفتن داشته ام به همه کس. خیلی غریبگی می کنم. حس یک جور جدایی از همه کس. جدا شدن یا جدا کردن، نمی دانم، چیز مهمی نیست انگار. پلکهایم سنگین می شود کم کم. پلکهای ورم کرده و خیسم. خوب شد کسی نیست که ببیند یا بشنود صدای هق هقم را. تُن صدایت مثل سوزنی در پوستم فرو می رود که می پرسی: چه اتفاقی افتاده؟ از پله ها که پایین می روم، درست به یادم نمی آید که حتی خاطره ای در سرم مانده باشد. اما درست همین جا بعد از پاگرد، پایین پله ها، پایم که به گلدان شکسته می خورد، دردی در سرم می پیچد که از گیجگاه سمت چپ شروع می شود، بعد از یک نیم دور، در پشت سرم در گیجگاه سمت راست پایان می گیرد. قبل از آن را یادم نیست، اما از این جا به بعدش را چون نوشته ام، از ترس آنکه یادم نرود، می دانم. تو گفتی بنویسمش. گفتی اگر نمی توانی بگویی بنویس و من از دویدنم تا رسیدن به خانه ی تو و این دو روز که اینجایم، نوشته ام و از امروز که مرا به محل کارت در طبقه پایین خانه آورده ای. اتاقی بزرگ با میز و صندلی و یک تخت خواب با روکش سفیدش. از خودم می پرسیدم: چرا وسط پله ها بودم؟ چرا گلدان، شکسته بود؟ آن هم قشنگترین گلدان مادر.» ترسیدم جوابش را بشنوم. آن وقت تو چه فکر می کنی؟ مثل همه که می گویند: تعطیلم! نه. می دانم همه ی حرفهایی را که می خواهی، از من می شنوی. وادارم می کنی که به خواست خودم بگویم. اما نه، نمی گذارم این کار را با من بکنی. تو نباید بشنوی که چه شد؟ تو هم مثل همه فکر کن تعطیل هستم. من مانع کار تو می شوم. می پرسی: الآن کجایی؟ نمی گویم توی خانه. می گویم: خیابان. می پرسی: کدام خیابان؟ می گویم: تاریک است، نمی دانم. می گویی: قبلاً که گفته بودی روز است. درست دقت کن. روز است یا شب؟ کدام خیابان؟ در دلم به گیج شدنت می خندم. درست مثل زمانی که مادر گیج حرفهایم بود. تلوتلو خورد و از پله ها افتاد. به همه همین را می گویم به تو هم همین را. می دانم عصبی شده ای. باز هم در دلم می خندم که تو باور کرده ای حرفهایم را. صدای صندلی ات را می شنوم، تکانی خوردی. سایه ات روی صورتم می افتد و می گویی بازی بس است. چشمانت را آن چه مرا به تو عاشق کرد غرور نبود حجم بلوغ تو بود که مرا در تاریکی شب های ناپخته به دوش کشید تا درخت بکارت به اوج رسید ****** آن چه مرا به تو عاشق کرد ناگفته های مریمی بود که باکرگی اش را به رخ نکشید بلکه گستاخی اش را به دوش کشید ****** آن چه مرا به تو عاشق کرد سنگینی نگاهی بود که به طنز زمانه نسبتش دادی و آن گاه که گفتی: دختر بعدی کیست؟ دلم به سکوت رسید ****** آن چه مرا به تو عاشق تر کرد مرگ عشق بود بی تو رفتنت را دیدم ماندنت را نه ****** گرفته است این دل مات این بازی عاشق که من بودم ................... ............................ که قرعه ی ...............را به دوش کشید؟ م.ج 28تیر90 نجوای مرده بوی ترنم های بی کسی می دهد، عشق بوی نجوای سیاه مردگان می دهد، عشق چه حیف از روزهایم، تازه فهمیدم شب ها بوی بی تو می دهد، ای عشق در یوگای زندگی، عود می سوزانم هوا، تنفس شمع مرده می دهد، ای عشق مادری گفت: کندور بخور فرزند حافظه قوی کن است، ای عشق اما من نمی خورم تا شاید، فراموش کنم، ای عشق گذشت آن روزگاری که فکر محبوب در، با تو بودن خلاصه شد، ای عشق تیر90 م.ج پ.ن.1 یوگا از کلمهی یوگ که یک لغت سانسکریت است گرفته شده و آن به معنی یکی شدن یا ملحق شدن است. معادل فارسی آن یوغ و انگلیسی آن to yoke به معنی جفت شدن یا جفت کردن یا یکی کردن است، و یوگا یعنی الحاق یا وحدت با جهان هستی. آهنگ زهره که به رقص وادارم می کند، داد و بیداد عرشیا را نمی شنوم. دستم را لای تار موهایم می کنم و مثل شانه روی آن ها می کشم. به دست هایم پیچ و تاب می دهم. با حرکت پاهایم، دامنم را تاب می دهم تا تکان بخورد. از بچگی عاشق تکان خوردن دامن هایم بودم. موج هایی که به خاطر تکان خوردن، درست می شد، دریا دخترک همسایه را به یادم می آورد. هر روز که از اداره برمی گشتم، او را مثل گذشته ی خودم، در حال بازی با پسرهای همسایه می دیدم.دور خودم می چرخم، یک دور دو دور، سرعت را بالا می برم، دستهایم را در دوطرفم رها می کنم. می چرخم مثل سماع کردن. به خودم می آیم. جیغ زهره بر آسمان هفتم رسیده:«دیدی بازم خراب شد. من نمی تونم. من از پس یه آهنگ به این کوچکی بر نمی آم. مامان! واقعا من به چه دردی می خورم؟» تمام هوش و حواسم را جمع می کنم. زهره، با دست های مشت شده روی ارگ ش می کوبد. می خواهم برسرش فریاد بزنم که رقصم را خراب کردی. الانس که عرشیا بازهم داد و بیدادش را شروع کند. تمام تلاشم را می کنم که خون سردتر باشم. می گویم: «زهره خانم، حواست که هست داری چه کار می کنی. اگه هرچی بلا سرش بیاری که بدتر لج می کنه و باهات راه نمیاد.» زهره داد می زند: «به جهنم.» می رود پشت میز تحریرش می نشیند. چندتا کتاب را جابجا می کند. دوباره، برمی گردد پشت ارگ. صفحه نُت جدید را باز می کند. شروع می کند به تمرین. صدای آهنگ، خانه را پر می کند. دوباره می چرخم. دور اول را که می زنم، می بینم عرشیا عینکش را از روی چشمان میشی رنگش برمی دارد. دور دوم، روزنامه را روی میز پرت می کند. دور سوم بلند می شود. دور چهارم روبروی من می ایستد و لیچار بارم می کند. دور پنجم دفتر نت مچاله می شود. دور ششم سیلی محکمی روی صورتم می نشیند که برق از سرم می پرد. گیج می خورم. ولو می شوم روی پارکت. صدای جیغ و گریه ی زهره، درد بزرگ تری را برایم به جا می گذارد. به سختی روی پاهایم می ایستم. زهره، سرش را روی زانوهایش گذاشته و بی صدا گریه می کند. دفتر نت مچاله شده را از زمین برمی دارم. اتو را به برق می زنم، با حوصله هر ورق را اتو می کنم تا صاف شود. اتو را از برق می کشم. زهره را بغل می کنم و می بوسم. دفتر نت را به دستش می دهم... «می گویند حیوانات هم نوع خود را نمی خوردند اما حالا انسان ها این کار را می کنند!» کتاب "چه کسی از دیوانه ها نمی ترسد" نشر افکار، اثر مهدی رضایی، هشتم اردیبهشت ساعت 5 در کتابفروشی روشن، با حضور سروش علیزاده- محمود خداوردی- عبدالهیان- محسن فرجی- علی الله سلیمی رونمایی شد. http://isna.ir/isna/NewsView.aspx?ID=News-1757360 پ ن1: جای دوستانی که در این مراسم نبودند، سبز. محبوبه.ج دو روزی مانده است تا من. غم غریبی را مشت مشت خاک می کنم. بر تاریکی گورستان، می کـَنم. متنفرم از دو واژه ای که با "ت" آغازیدند: تاریکی... تنهایی... چقدر بد است! به اسفند که می رسم، می ترسم. کابوس می بینم. یاوه می گویم. کسی بیخ گوشم نجوا می کند: «باز هم بزرگ تر شده ای، پس کجاست عقلت؟ هوشت؟ حواست؟ نگو که خواب مستی محوش کرد! به آیینه بنگر، بزرگ شده ای.» دلم می گیرد. چه غمگین ولادتی! دو روز مانده است تا من. "انگار باید بگویم مبارک" م.ج من و آسمانی از گریه های هور من و اندوهی از گذشته های دور فهمی از هیچم خالی از حس بی فرجام ِ بی نور رخوت و نخوت از هر چه بودا بود در تناقض از تضاد انسان ها هویّت بی هوِّیت سرکشم امروز، از تشخیص این سودا ................................................. هر چه دیدم از نگاهم رفت زندگی خالی ست، ............ پرم از روز که تاریک است دلم از بیخ و بن لرزید زمین غم شد، زمان خوابید ........................................................ ........................................................ ........................................................ م.ج ٢- زمین لرزه ی هشت ریشتری زمینم را خراب کرد. هیچ راهی برای ادامه ی زندگی نداشتم. به هر سو زدم . به کس و ناکس رو انداختم. به بقال و چقال. اوستا و نجار، اداره آب و برق و تلفن. کدخدا و فرماندار. از خنده و تمسخر ها خسته نشدم. بهم گفتند: شهیدگاه پر است. خسته ام که نمی دانم چه کنم؟ با اجساد پدر و مادرم، خواهر و برادرم و از همه مهم تر دختر همسایه که بی خبر از همه، در آغوش عشقش جان داد. ١٠/١١/٨٩ محبوبه.ج امشب که از آسمان و خیال می نویسم دیگر کسی نیست که دست های ارغوانیش را بر جام بلورین دلم بکشد. طنین روح بخشش را بر یادگاه خاطراتم بنشاند. تیر ترکش را چون شمشیر برا از غلاف خالی کند. من در شعف انتظار زمستان به کوله بار یخ زده ی تنهایی می نگرم. کلاغ ها، توبره ام را مشبکی کرده اند. نوای صدایم از آه جگرسوز پر شده تا به بیان نگنجد. روح سرکش فرو نشانده شده و یال و دمش را به حصار برده اند. زمستان را به یاد فروغ به گاهنامه ی زندگی ام مبدّل می کنم تا ایمان بیاورم که هنوز در پس برف سهمگین غم، کورسو نوری، می تابد از پشت شب های زنگاری دلم. غبار ثقیل نافهمی را به دست نوازش او در ماضی می سپارم. باشد که با شراره هایش، دامان متین کالبد را از خواری به عالی کشاند. دختر زمستان در تنها فصل زندگیش غنوده است. تا ورزش نسیم بهار، جادوگر بیداری نرگس هایش شود. نرگس فریبنده اش، تلالو ی معشوق را سر می دهد. نرگس آن غرور مستانه ات کجاست؟ تا گِل، گل شود و معشوق زمینی، آسمانی گردد؟ ٣٠/٩/٨٩ محبوبه.ج پ.ن امشب خواب به چشمانم غریبگی می کند. یلداترین بهانه ی من تنها نگاه توست نگاهم بکن صدایم بزن نگاهت شیرین صدایت آسمانیست نمی خواهم زلیخایی باشم که برای یوسفی نیامده صد بار بمیرم صدایم بزن نگاهم بکن تا با صدایت در نگاهت هزاران بار بمیرم. م.ج ٢۶/٩/٨٩ داستان "یلدا در برف"در ادامه: 1- دلم می گیرد وقتی نباشی تویی که قصه به یاد تو شروع شد 13/9/89
********************* ٢- پ.ن : مجوز کتابم آمد اما تصمیم گرفتم که ندهمش برای چاپ. ١- بین همه ی دلبستگی ها انگار شدی تنها وابسته دلبستگی ها شاید لحظه ای بفکرم بیافته فرجام همه ی وابستگی ها 1/9/89 ٢- گفت: دختر خیلی سخت می گیری. گفتم: نه. گفت: حداقل از ته دل بخند. گفتم: چه چیز خنده داری وجود داره؟ گفت: به گیر و دار دنیا و همه ی آدمهاش بخند مثل من. بعدش شروع کرد به خندیدن. من، مات و مبهوت به برگه ی آزمایش خون او بودم و خنده ی او که برای مردن، هیچ غمی نداشت. ٣- وقتی از همه جا خسته می شوم دلم می خواد جایی باشی تو دلم وقتی غبار تیره ای میشینه رو چشمای سیاهم دلم می خواد رد پاهات یادگار بمونه رو چشمایم وقتی دلتنگی هام پر میشه تو سینه ام درد م می آد از این که نیستی کنارم کاش یه ستاره بشم تو آسمان خیالم تو هم کنارم باشی مثل ماه آسمونم چشمای ماهت رو ببوسم که شدی تاج سرم چشمامو باز می کنم حیف که نیستی کنارم م.ج 22/8/89 لطفاً...! من کتابم را می خواهم ١١ ماه است که کتابم، کتاب نشد. مگر بررسی چه کار دارد که انقدر وقت می گیرد؟! بسم الله نور ١- نور النور، خدایی که از نور است. گاهی خنده ام می گیرد به این که چه می کنی؟ چه می خواهی از بشری که خلق کردی؟ تبارک الله به چه چیز این انسان گفتی؟ ٢-برای رها شدن نیاز به بال نیست نیاز به دستهای تو هم نیست نیاز به اراده ی من است. ٣- شهر من شهر من، من به تو می اندیشم که بجز مهاجرها، چیزی از تو نمانده باقی شهر من، روزی عروس بلاد بودی اما امروز این اسم زیر غبار مذهب مانده باقی از تصاحب حکومتت، مالک ها زهر خوردند مسافر ری! از صدای ایران، چه مانده باقی؟ شهر من، من به تو می اندیشم کز عظمت طغرل، فقط برجی مانده باقی همان جا، بعدسالها، بالای کوه بی بی، نام و رسمی ز شهربانوی ایران، نمانده باقی با هزار آرزو، کنار چشمه (نهر سورین) می نشینم که کس نمی داند چرا ازو تنها، نام علی مانده باقی؟ فریدون شاه، کجایی تا ببینی،چه شد آتشکده ی آناهیتا؟ نقاره خانه کس چه داند؟که از ری(پایتخت ایران)عبدالعظیم مانده باقی کاخ خاموشان، دژرشکان، زندان هارون و قلعه گبری کجایند؟ چه بد که تنها از آنها فراموشی و خاموشی مانده باقی! محبوبه.ج مدتی این مثنوی تأخیر شد * مهلتی بایست تا خون شیر شد مدتی نخواهم بود. خدا یاری کناد برای کنکور ارشد به همت من و دعای خیر دوستان. اگر امراض، موهومات، متخیلات، اشخاص ماضی و مستقبل رخصت دهند. فعلاً متأسفانه نه وقت خواندن داستان هست نه وقت نوشتن و از همه بدتر نه وقت بازنویسی. محبوبه . ج گله ای در خواهشم نیست تا جمع شود آفتاب و مهتاب که نور تو در باورم نیست تیر٨٩ *محبوب.ج* من از دیروز تا امروز از تشکیل کلاس های داستان نویسی آفتاب شاید نزدیک به سه سال گذشته، از اولین روزهای تشکیلش من و دوستم تا امروز، صبح جمعه هر هفته را آنجا می گذرانیم. قبل تر از آن در کلاس های داستان نویسی دهخدا. روزهای اول فکر می کردیم یک نویسنده ی بزرگیم اما با راهنمایی های اساتید تازه فهمیدیم که باید کلی یاد بگیریم. خیلی کتاب بخوانیم و به دانسته هایمان مغرور نباشیم. خودمان را فقط با خودمان مقایسه کنیم که هر روز نسبت به دیروز، پیشرفت کرده ایم یا نه. یادگرفتیم که بتوانیم بنویسیم و به آنچه می نویسیم مباهات نکنیم. و هر روز شاهکاری نسبت به قبل بیافرینیم. درس امروز صبح، از کتاب"داستان" رابرت مک مکی: مشق سر کلاس، چیدمان یک جا و یک مکان بود. یاد بازی sims افتادم. چه چیزهایی با چه جنسی و با چه رنگی در کجا و کنار چه چیزی. بعد از آن صدا و بوی اطراف فراموش نشود. حالا آدمی را تصور کنیم که ناراحت یا شاد است این مکان را چگونه می بیند. بعد از آن مشق خانه، تک تک اشیا را از این مکان حذف کنید. * *پ.ن.1: وقتی آدم یک سال میشینه که ارشاد مجوز بده. حالا بیاد و اصلاحیه بخوره و با عوض شدن معاون وزیر، دیگه معلوم نیست چه زمانی کتاب، کتاب بشه، امید کم کم میره تا ناامیدی، یعنی عمر، کفاف میده؟؟!! *پ.ن.2: نمی دونم چطور شد سر کلاس یه داستان اومد که هر کاری کردم نتونستم، ننویسمش، شدم مثل شاگردای شیطون. برای خواندن داستان به ادامه بروید. ****************** چه بد پیله است این عروس هزار داماد
مشتهایم را می کوبم بر سرش شاید از تکرار خفه شود تحمل از دست داده ام **** بر کنگره های زمانه نقش می زنم این همه تکرار ِتکرار را یخ زده می شوم زیر غبار تاریک تاریخ **** سخت است می جنگم اما توانی نیست باز می مانم **** گـُر می گیرم به لهیب دیگری می سوزم خاکستر ققنوس می شوم باز می مانم **** اما به چه ضجری؟! زجر یا ضجر؟ چه فرق می کند آن دمی که م ن مُردم همه چیز هیچ می شود *محبوب.ج* داستان زیبایی است با راوی کودک ماجرای زندگیش را مو بمو به طرز زیبایی بیان می کند.قبر مادر و پدر فراری و لعنتی شده، مادربزرگ بافتنی به دست و مهدیه مشغول به کار. با دیالوگ بین او و زری ، مقایسه زندگی آن دو به خوبی نشان داده شده است. بیان فقر آنها که مهدیه وعده ی خرید می دهد و در آخر مادربزرگ می ماند بدون کاموا. روند تکرار در باز کردن کاموا و دوباره بافتن مادربزرگ ، حس یک جور انتظار را می نماید. اما از چه؟ عوض شدن اوضاع ؟ بهتر شدن یا بدتر شدن؟ شاید مرگ ؟ اما مرگ چه کسی؟ خودش یا او؟ اصرار در تکرار این دیالوگ نمایشی و ذهنی : گفت:« آب دهنتو جمع کن» جمع کردم باز ولوشد. برای نشان دادن مشکل ذهنی کودک. اگر چه انگار او از کودک کمی فراتر رفته. و بزرگتر شده که لباسها اندازه اش نیست. و مادر زری دیگر اجازه به او نمی دهد که با هم بازی سابقش، بازی کند. انگار جایی مکان و موقعیت عوض می شود. اما بدرستی درک نمی شود. در ابتدا احساس می شود که قبرها هم در خانه ی آنها هست . اما بعد از نشان دادن سنگ قبر دوم، می فهمیم که انگار در قبرستان هستند. اما باز هم خیلی مشخص نیست. زمان در روز و شب بودن هم در این داستان دیده نمی شود. و همچنین پسر بودن شخصیت تا لحظه ای که دیالوگ با زری شروع می شود. تشبیه کردن خمیر و کوفته برای کودک که هر دو را بشکل دایره می دیده و بعد خمیرهای خراب او و کوفته های آش شده ی مهدیه نیز جالب آمده است. خاصیت داشتن هر چیز زشت من را یاد میوه درخت صبر انداخت. گویی ماهی سقنقور ایهامی است از دو دنیای بد و خوب . اگرچه زشت است اما خاصیت دارد. اما در آخر نه تنها او خاصیتی ندارد بلکه بی خاصیت هم جلوه می دهدش. وجود او باعث می شود مهدیه بدون مادربزرگش به سراغ زندگی برود و سرو سامان بگیرد. اما انگار سر وسامان مهدیه هم خیلی خوب نیست. مهدیه با گریه آمد و بعد از آن دیگر نمی آید. اما همان یک بار هم نشان داد که هنوز همان است که هست. محبوبه.ج
پ ن١ : برای خواندن داستان به آدرس زیر سر بزنید. www.s-farzipoor.persianblog.ir/post/3 کاش یاد می گرفتم که یاد نکنم کاش بخاطر نمی آوردم آن همه خاطره را کاش بر سینه ام سنگینی نمی کرد روزهای رفته را یک سال و دو ماه و شانزده روز و یک ساعت!! هضمش ثقیل است و در گستره ی آب و خاک نمی گنجد کاش دلم نمی گرفت تا برای دلش ثانیه ها خونگریه نکنم سوگند به کوچکترین انگشت دست چپم که فراموشی، محال است نازنینم ! محبوب، غصه دار روزگاران رفته است و بی حاصل، منتظر ای دل غم دیده، یوسفی نخواهد آمد غم بخور....... م.ج موفق ِ اتفاق ی بی خود خودت رو خسته نکن، نمی تونی ازش وقت مصاحبه بگیری. می گن به قول معروف الان یه کله گنده س تو کشــورش. یکیه که همه می شناسنش. یه تریلیونره. با پارو پولاشـو پارو می کنه. اونایی که می شماسنش می گن پولاشو منگنه می کنه. یه سرشناسیه که لنگه نداره تو دوران خودش. برای دیدنش وقتهای طولانی مدت می گیرن. کمتر از پنج دقیقه هم صرف کسی نمی کنه، اما می گن بهترین بچه ها رو داره، با ادب و فهمیده. هزار تا علم زمونه رو هم بلدن. خبرنگاری بعد کلی پارتی بازی تونست بی نوبت وقت بگیره و بره ازش مصاحبه کنه. پرسیده بود ازش: موفقیتت رو در نویسندگی مدیون چه کسی هستی؟ پدر و مادرت؟ زیر لب خنده تلخی کرده و گفته بود: نه. مدیون همت خودم. خبرنگار بازم پرسیده بود: خانواده ت حامی ت نبودن؟ جواب داده بود: کدوم خانواده؟ پدر معتادم که به خاطر اعتیادش مرد؟ مادر که از دست پدرم دق کرد و مرد؟ از همسر سابقم که بخاطر خیانتش، ترکش کردم؟! خبرنگار ترسیده بود سوالی کنه که بازم اینطوری جوابشو بده. دی٨٨ محبوب.ج به بعضی چیزها نمی شود فکر نکرد. حتی اگر آدم آن چیزها را فراموش کند، خودشان را تحمیل می کنند. برای همین چیزهاست که باید گریه کرد. گریه کردن هم ارادی نیست. گاهی حتی گریه باعث می شود که انسان موقعیتش را درک کند که تنها شده و هیچ کس با او نیست... از محاسن تنهایی یکی این است که آدمی کاشف مقدراتش می شود. **پاره ای از "اسفار کاتبان"اثر ابوتراب خسروی.** در وب لاگ دوستی، شعری دیدم با نام: فریاد از شاعره جوان، فاطمه کرامتی ( آرام ) . به نظرم جالب آمد. حال هم آن شعر را در زیر می آورم و هم جوابیه خود را به شعر او. بعد از ظهر خط خطی ثانیه های پاپَتی لحظه ای که من در آستانه ی سکوت به یاد تو مانده ام **** شبهای سیاه مشق ِ خط زده روزهای خاکستریه شکست خورده سخت در ندیدن تو مانده ام **** ثانیه های رفته از برم ده و نیم لحظه ای که سال ها به انتظار تو مانده ام **** شب های دل مرده منم نشسته در سکوت پنجره میان بهت حنجره تَعَب مدام، بغضم مدام به خواهشِ نوازش تو مانده ام **** اما کجا؟ اما کدام؟ همیشه تو! عیشت مدام دنیا به کام هنوز محبوب تو مانده ام داستان به روایت من روای چقدر دنیایش سوت و کور بود. چه دنیایی بود. میان تمام انسان فقط او بود که آسان ترین تجربه را برای خود سخت تر کرده بود. وقتی از کوه بالا می رفت دوست داشت کسی صدایش بزند و برگردد. وقتی دقیقاً به نوک قله رسید. دوست داشت کسی را آنجا ببیند. وقتی پایش سر خورد دوست داشت کسی بود و دستهایش را محکم می گرفت. وقتی پرت شد به پایین، آنقدر نفس برایش باقی نمانده بود که بگوید خدا مرا برگردان تا به او بگویم دوستش دارم. وقتی افتاد روی زمین، در لحظه مرگ یادش آمد که چقدر دلش می خواست او الان کنارش بود میان مردمی که دورش حلقه زده بودند. وقتی چشمانش را بست، زمانی بود که خورشید غروب کرده بود. ماشین آمبولانس اورا برد. وقتی ماجرا را به من راوی گفتند، زمانی بود که من هم داشتم وصیت نامه اش را می خواندم: عاشق کوه بود و قیمه پلو، کتاب و او دلش می خواست شب تا صبح را میان کتابها باشد یا بنویسد یا بخواند. صبح تا شب را کنار عزیزش باشد. عاشق کوه نوردی بود اما هیچ وقت تنهایی کوه نرفته بود. و تا لحظه های آخر دلش می خواسته کس ِدیگری هم کنارش باشد. نوشته بود: اگرچه خیلی غمگین است از انسان ها و روزگار. اما آرزو دارد همه در خوشی باشند. اگرچه شادی ِکمی داشت اما لحظه هایی که کنار کسی دیگر بود، همیشه شاد بود. دوست داشت به او بگوید دوستش دارد. اما هیچ وقت نتوانست. از من راوی خواسته بود به او بگویم: دوستش دارم و عذرخواهم بخاطر تمام ناراحتی هایی که برایش ایجاد کردم. امضا: من راوی ١۴ اردی بهشت محبوب.ج همه ی داستان هایت را با جان و دل شنیدم سر کلاس همه زیبا بودند. آفرین بر قلم ت. و همسرت و هانیه (دخترت) دارم. "محبوب.ج" پ ن ١: هفته معلم بر بهترین معلم های تاریخ مبارک. آن هایی که حق الزحمه شان ، درحد زیر خط فقر است و بهترین انسان ها را برای رضای خدا پرورش می دهند. پ ن٢: هفته معلم بر خودم هم مبارک.
سنگینی چشمها را در آغوش پنجره ای جا دادی که نفسش را برای رسیدن در سینه حبس کرده ***
خواهش از نرفتن نیست تمنای برگشتن هم نیست این ها همه عادتیست غمگین و تب دار برای دل غم بار
خمیده تر از آنم که مهتاب را ببینم آفتاب که دیگر هیچ و دیگر هیچ *محبوب.ج* چشمانم قربانی ِ واژگونی ِدنیای وارونه شد از حدقه بیرون زد. خنده ام گرفت اما به وسعت اقیانوس ها، آسمان ها گریه کرد. دستها را قلاب کردم تا در سکوت شب ، ماهی ِ آسمان را صید کند. پاها را چلیپاوار کنار کشیدم که چون مسیح، حنجره ی خشکیده را مصلوب کند. خنده ام گرفت . فریاد باد در های و هوی من لرزید. نجوای شبانه سرود. من مسخ شدم ، شیفته ی گریه های باران در مرگستان رود. خدای غم، سرود. وای بر من ، وای، واژه ها در شب های خاکستری، رنگ باختند. *محبوب.ج* بامداد سومین روز عید دیروز وقتی یادم افتاد که کلی کار دارم تا ۵ صبح چشم رو هم نگذاشتم. اولین کاری که کردم برای اغنای کنجکاوی سرچ زدم و کلی گشتم. از ویکی پدیا بگیر تا... . دوم چشمامو که روی هم گذاشتم. با جیغ و داد مامان بیدار شدم که ساعت ١٢ ظهر مگه وقت خوابه!! سوم با اب راکت یه کم ورزش کردم و یه ٢٠٠ تایی که طناب زدم، مامان جان، رفته بودن بیرون خرید. صبحانه چای و عسل و...خوردم. چهارم وقتی برادر گرامی محبت فرمودن ساعت ١ ظهر با کلی غر و لند از خواب بیدار شدن، مامان هم آمده بود. ناهار دستپخت مامان جان خوردیم. اگرچه آهن غذا از بین میره اما پشتش یه چایی هم نوش جان کردیم. پنجم با برادر بهتر ازجان، کلی بحث و دعوا کردیم،(بقول مامان مثل خروس جنگی ها)سر شبکه های تلویزیون. اما دست آخر کاسه ی آجیل رو گذاشتیم جلو دستمون، نشستیم یه فیلم بی سر و ته تلویزیون رو دیدیم. که آخرش ظرف خالی آجیل ماند و کلی حرص و عصبانیت که کاش نمی نشستیم فیلم ببینیم. ششم دیگه پدر مهربان تصمیم گرفتن که ماشین رو از پارکینگ بیرون بیارن که به دیدن یکی دو اقوام بریم. اما باید سر راه دنبال مامان بزرگ هم می رفتیم . او را هم می بردین. هفتم وقتی شب خسته داشتیم برمی گشتیم، برادر عزیز پرسید: ساعت چنده؟ ساعت مچی ام را نگاه کردم به ساعت قدیم بود. با خود گفتم حتماً موبایل(همان تلفن همراه) همراهم است. اما هرچه داخل کیف را گشتم نبود که نبود. هشتم وقتی رسیدیم. کنار کتابها روی میز چند برگه ی A4 بود که زیر آنها تلفن همراهم را یافتم. چشمتان روز بد نبیند چقدر تماس بی پاسخ و چقدر پیامک!! نهم با یه دوست بداخلاق تلفنی حرف زدم. رفته بود مسافرت. کلی شاکی بود که این تلفن همراه باید همراهت باشه. شاید یکی کار فوری داشت. دهم اگرچه دوستم کار فوری نداشت و فقط دلش برایم تنگ شده بود اما از نظر او من درست بشو نیستم که نیستم. و دیگر با(ببخشید) درست نمی شود. احتمالاً خیلی مایل باشد که سر از تنم جدا کند؛ اما حتماً کلی ناراحت است که الان دستش به من نمی رسد. یازدهم یقیناً باید به اندازه یه آسمان شرمنده باشم! که تا الآن خواب به چشمانم نیامده. دوازدهم می نشینم پشت میز ، شاید داستانی را بازنویسی کنم، فردا حتماً همه چیز باز تکرار می شود.
یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال فروردین است و روز فـرودین / شادی و طرب را کنـد تلقیـن
ای دو لب تو چو مـی مرا ده / کان باشـد رسم روز فـــرودیـن با آرزوی بهترین بهار هردوت: آسمان ایران پر از فَـرَ وَ هَر است.Fre vahar(نخستین باور) نوروز = اعتدال ربیعی (برابری روز و شب) . نوروز = خرداد روز(روز ششم) زاد روز سنتی زرتشت. روز فروردین برابر روز نوزدهم. نوروز در گذشته های دور سالگرد طبیعی کار چوپانان بوده و روستاییان.بعدها بوده است که ثروتمندان و فرمانروایان نیز در نوروز و گردش سال ، حکمتی یافته و به آن آرایشی ویژه بخشیده اند. در آیین زرتشت، اهورامزدا جهان را 365 روز و در 6 گهنبار آفریده است. 1- مدیو زرم (میان بهار) در روز دی به مهر ، اردیبهشت آفریده شد. 2- مدیو شم (میان تابستان) 60 روز ،در روز دی به مهر، تیر ماه آفریده شد. 3- پدیشه (گردآوری غله)،75 روز بعد، در روز انیران، شهریور ماه آفریده شد. 4- ایا سریم(بازگشت به خانه)، 30 روز بعد، در روز انیران ، گیاه رویید. 5- مدیاریم (میان سال) ، 80 روز بعد، در بهرام روز، دی ماه آفریده شد. 6- همسپهمدیم (حرکت همه سپاه) در 75 روز بعد، در واپسین روز کبیسه سال، آفرینش انسان انجام پذیرفت. داستان نویسی: مانند ساختمان سازی است؛ نیاز به عناصر و موادی دارد. چهارده گام. 1- پیدا کردن سوژه(فکر خام که به ذهن خطور می کند.جرقه های نخستین و مایه ی داستان) براساس مشاهده، مطالعه، مسافرت،گوش دادن به موسیقی، فکر کردن، حس کردن بدست می آید. ویژگی آن: باید نو وتازه باشد. جالب باشد. تعادل را برهم بزند. قابل گسترش باشد. قابلیت داستان شدن داشته باشد. 2- داشتن طرح (شبکه ی استدلالی و روابط علت و معلولی)، باورپذیر باشد و تصادفی نباشد. انواع طرح: ساده: داستان از نقطهA شروع و در نقطه B به اوج ودر نقطه C به پایان می رسد. پیچیده : رویداد و اوج داستان در نقطه B قبل از نقطه ی A آورده می شود تا رسیدن به نقطه C، با فلاش بک یا (عقب گرد) به نقطهA، داستان دنبال می شود. بسته: گره های داستانی در آخر باز می شود و پایان داستان مشخص است. باز: گره های داستانی باز نمی شود . پایان داستان نامشخص است. 3- اشخاص داستانی یا(آدم داستانی) با داشتن صفت های ثابت و تغییر ناتپذیری آنی و آسان صفت ها. شخص اصلی داستان که حوادث برای او می افتد. اشخاص فرعی داستان که در کنار شخص اصلی هستند برای کمک به حادثه و ماجرایی که برای شخص اصلی می افتد. انواع اشخاص: انسانی، جانوری، گیاهی، بی جان(اشیاء). ویژگی اشخاص: الف)ایستا: درطول داستان هیچ تغییری در صفاتشان نمی کنند.(خوب ِخوب، بد ِبد) ب) پویا: در طول داستان در صفتشان تغییر ایجاد می شود. شخصیت پردازی: از راه توصیف مستقیم و توصیف غیر مستقیم. از راه گفت گوها، از راه عمل داستانی که انجام می شود. (جسمانی مثل ناخن جویدن و...، تکیه کلام ها مثل قربونت و...، ویژگی رفتاری مثل پرخوری، پرحرفیو...، نشانه های ظاهری مثل کچل، چاق، قدکوتاه و...) 4- زاویه دید یا (زاویه روایت): بازگویی داستان از زبان یکی از اشخاص داستان یا از زبان گوینده و راوی است. جایگاه راوی در داستان مثل قرارگرفتن دوربین در تصویر فیلم برداری است. انواع زاویه دید یا (زاویه روایت): 1- 1- اول شخص(من راوی): الف) راوی شخصیت اصلی داستان است. ب)راوی شخصیت فرعی داستان است. ج) راوی اول شخص جمع است. 2- دوم شخص(خطابی) 3- سوم شخص الف) دانای کل محدود(کم مداخله گر) ب) دانای کل نامحدود(مداخله گر) 4- مکاتبه ای(نامه نگاری) 5- یاداشت های روزانه نویسی 6- زاویه دید نمایشی (روایت همراه با صحنه پردازی و گفت گو) 7- تک گویی درونی 8- آشفتگی ذهن(سیال ذهن) 5- کشمکش (جدال، رویارویی، تنش) 1-واژه شناسی 2- معنی شناسی 3- کشمکش آدمی با طبیعت 4- کشمکش آدمی با آدمی 5- کشمکش آدمی با خود 6- کشمکش آدمی با سرنوشت. 7- کشمکش آدمی با جامعه. 8- کشمکش جامعه با جامعه. 6- گفت گو یا دیالوگ (حرف زدن بین دو یا چند نفر با هم). کوتاه، طبیعی، ساده، نشان دهنده سن ،جنس،شغل، میزان سواد، نژاد، محیط و مکان زندگی گوینده آن باشد. 7-بحران (حادثه، گره یا نقطه اوج داستان که تعادل و آرامش داستان به هم می ریزد). 8-زمان.9- صحنه. 10-اسم داستان.11-لحن. 12- آشنایی زدایی13-مکان. 14- پایان بندی مناسب انواع قالب های نگارشی: مقاله، گزارش،تاریخ،شعر،قطعه های ادبی, سفرنامه، نمایش نامه، فیلم نامه، سرگذشت نامه(زندگی نامه)، نامه نگاری، خاطره نویسی، تک نگاری، یادداشت های روزانه، قصه، حکایت، داستان. مقاله: بر اساس مشاهدات و ذهنیت یک نفر از یک حادثه یا گزارش نوشته می شود. و همچنین براساس یک سری اسناد و اطلاعات و مدارک تا جنبه ی علمی آن بیشتر شود. موضوعات آن: ادبی، تاریخی، علمی، سیاسی، اقتصادی و ... ویژگی مقاله: متنی مستقیم گو است.(از سیر تا پیاز را بازگو می کند.) شخصیت پردازی و تخیل ندارد. ردّپای نویسنده دیده نمی شود. احساسات نویسنده در آن تأثیر نمی گذارد. در پایان نتیجه گیری دارد که آشکاراست. عنوان یا نام مقاله نشان دهنده ی موضوعِ متن مقاله است. گزارش: براساس مشاهده مستقیم است.انگار فردی دوربینش را به همراه دارد و حادثه ای را در ذهن دوربینش ثبت و ضبط می کند. یا شخص ،همزمان با رویارویی با حادثه ای ،آن را مو به مو، بدون شخصیت پردازی و تخیل، در دفتر یادداشتش می نویسد. ردّپای نویسنده درآن دیده می شود. احساسات نویسنده در آن تأثیر می گذارد. انواع گزارش: خبری (روزنامه ها، رادیو، تلویزیون و...)که ممکن است بصورت شنیداری یا دیداری باشد. گزارش کار که رایج ترین متن گزارش در ادارات و ... است. تاریخ: برای نَقل حادثه هاست. متن حادثه ها، تاریخ و رویدادها توسط مورخ یا تاریخ نگار، دست چین می شود. متنی مستقیم گو برای پرداختن به حوادث واقعی است. بدون شخصیت پردازی و تخیل. ردّپای نویسنده درآن دیده می شود. جهان بینی مورخ در آن تأثیر می گذارد. جنبه ی پند و اندرز و نتیجه گیری آشکارا دارد. شعر: نوشته ای آمیخته با خیال که دارای موسیقی، خیال انگیزی، قافیه، عاطفه ، آهنگین و موزون باشد. که بیان کننده ی هدف شاعر است. کوتاه، فشرده و تصویری است. متنی مستقیم گو نیست. قطعه های ادبی: نوشته ای است توصیفی و توضیحی که زبان ادبی و شعرگونه. از تعبیرها و تشبیه های کلیشه ای و رایج سرشار است. معروف ترین قطعه های ادبی برای: قیصر امین پور، مهدی شجاعی، محمدرضا مهدی زاده. سفرنامه: گردشگران و مسافران درحال سفر و پس از سفر، دیده ها و شنیده های خود را درباره وضعیت جغرافیایی، مردم وآداب و رسوم آن ها، نوع معماری و ساخت و ساز ، و ... می نویسد. متنی مستقیم گوست. . احساسات نویسنده در آن تأثیر می گذارد. نمایش نامه: متن نمایش نامه، برای بازی بازیگر نوشته می شود. اولین نمایش نامه ها، به یونان باستان بازمی گردد. شخصیت پردازی، و فضا سازی دارد. متنی مستقیم گوست. گفت گو یا دیالوگ، روندِ نمایش نامه را پیش می بَرد. نمایش نامه نویسان مشهور: سوفوکل(یونانی)، شکسپیر، برتولت برشت، اکبر رادی، بهرام بیضایی. فرق آن با داستان در این است که نمایش نامه, همه چیز را نمایش می دهد اما در داستان جنبه ی روایی و توصیفی بیشتر دارد. فیلم نامه: نوشته ای که از آن برای فیلم های سینمایی استفاده می شود. تماماً داستان است. زاویه دید آن دریچه دوربین است. شخصیت پردازی دارد. متنی لحظه پرداز ،جزئی نگر و مستقیم گوست. با (صحنه, حرکات بازگیران، دوربین، سکانس، آدم ها ، ماجراها و واکنش ها) سرکار دارد. زندگی نامه: نویسنده سرگذشت زندگی خود (خودنوشت یا اتوبیوگرافی) یا سرگذشت زندگی مردان و زنان علم و ادب یا سیاست و هنر (دیگر نوشت یا بیوگرافی) را می نویسد. شخصیت ها واقعی و بدون تخیل است. متنی مستقیم گو و جزئی نگر است. احساسات نویسنده در آن تأثیر می گذارد. نامه نگاری: معمولاً جنبه ی شخصی دارد و خطاب به یک نفر. ولی بعضی نامه ها جنبه ی عمومی دارند و برای خطاب به جمع بزرگ تری نوشته می شوند. بنابراین حالتی سرگشاده دارند. نویسنده به بهانه نوشتن می خواهد حرف دلش را به زبان قلم بیاورد. وِزگی آن: زبان ساده و روان. زاویه دید اول شخص یا دوم شخص است. متنی مستقیم گو و کلی نگر است. جنبه رمانتیک و احساسی دارد و گاهی با زبان شاعرانه و نثری هنرمندانه. گاه درقالب نامه های پیاپی، داستانی را می نویسد: مثل کتاب بابالنگ دراز . مشهورترین نامه نگاریها: نامه های نیما یوشیج به همسرش، نامه های جواهر لعل نهرو به دخترش. خاطره نویسی: برای نقل حادثه ای که در گذشته اتفاق افتاده و اثر آن در خاطر و ذهن باقی مانده است و بدون تخیل. گاه جنبه شخصی و محرمانه دارد و گاهی محرمانه نیست. شنیدنش خوش آیند است. زاویه دید آن، اول شخص مفرد(من راوی) است. متنی مستقیم گو و جزئی نگر است. تک نگاری (مونوگرافی): نوشته ای ست مانند سفرنامه و گزارش و دارای خصوصیت های هر دو. شخصیت ها واقعی، مستند و بدون تخیل است. متنی مستقیم گو و جزئی نگر است. احساسات نویسنده در آن تأثیر می گذارد. مانندِ سفرنامه ناصرخسرو، اورازان و تات نشینان بلوک زهرا از جلال آل احمد. یاداشت های روزانه: بر اساس رویدادها، شنیده ها، دیده ها و رفتارهای هر روز نوشته می شوند. یکی از ساده ترین و عمومی ترین راه نهایی جلوگیری از فراموشی، یادداشت نویسی است. واقعی، مستند و بدون تخیل است. متنی مستقیم گو و جزئی نگر است. شرط نوشتن یادداشت های روزانه، عادت به نوشتن است. قصه: با آن که قصه ، بیشتر از آن که نوشتنی باشد، گفتنی است؛ اما با پیدایش چاپ و ابداع خط، برای جلوگیری از فراموشی قصه هایی که نسل به نسل، سینه به سینه نقل شده بودند، نوشته شدند. با جمله های تکراری «یکی بود یکی نبود، روزی بود روزگاری بود، سال ها پیش در سرزمینی دور» و مثل این ها شروع می شوند. و پایان ها با کلاغی که به خانه اش نرسید. شخصیت های آن یا خوبِ خوبند یا بدِ بد. احساسات نویسنده یا قصه گو در آن تأثیر می گذارد همراه با تخیل، پند و اندرز می دهد و نتیجه گیری آشکارا دارد. جنبه سرگرمی دارد و پایانش را به آسانی می توان حدس است. حکایت: رویدادهای کوتاه و ساده که به صورت قصه، روایت می شوند و دربرگیرنده ی مسائل اخلاقی و تربیتی. متنی مستقیم گو و جزئی نگر است و حکایت نویس ماجرا را مو به مو، تعریف می کند. نتیجه گیری آشکارا دارد. معمولاً حکایت نویس، حکایت را از دیگران نقل می کند. و از عبارت هایی مثل: آورده اند؛ شنیده ام و ... استفاده می کند. داستان: متنی است با کمک تخیل و برانگیختن احساس خواننده ، هم داستانش را می گوید و هم روی مخاطب تأثیر می گذارد. داستان کوتاه: برشی کوتاه از زندگی است که در متن داستانی، نمایش هم می دهد. یک شخصیت اصلی دارد و اتفاقات حول محور همان شخصیت اصلی می افتد. و دارای چند شخصیت فرعی. فرق قصه و داستان: قصه نوعی ادبیات است که در قدیم وجود داشته با ساختاری ابتدایی و ساده، قابل فهم عامّه ی مردم و پر از کلمه ها و ضرب المثل های عامیانه. حوادث علت و معلولی ندارد و تصادفی و در یک چشم به هم زدن اتفاق می افتد. و به جای شخصیت، قهرمان دارد. و نتیجه گیری دارد. روایت کننده آن، قصه گوست که کل قصه را به تنهایی تعریف می کند. اما در داستان روایت کننده از شیوه زاویه دید یا (زاویه روایت) داستان را روایت می کند.
یک نویسنده، مادر زاد (از شکم مادر) ، نویسنده به دنیا نیامده است. آن چه مهم است: اول خواندن است، اول خواندن است، اول خواندن است. دوم علاقه و تلاش در نوشتن است. چخوف می گوید: «تا می توانی بنویس، بنویس، بنویس، آنقدر بنویس، که انگشتانت بشکند.» و همچنین داستایوفسکی می گوید:«نوشتن عرق ریزان روح است.» سوم استعداد است. با آرزوی موفقیت نویسنده: کسی است که از زبان به گونه ای متفاوت از افراد عادی جامعه، در هدفی والاتر از حد معمول بهره مند می شود. به عبارت دیگر کسی است که عبارات را بابیانی شیوا و دل نشین بنگارد. در معنی خاص خود یعنی خلاق بودن، زیبا نوشتن و هنرمندانه نوشتن. به کمک نوشته اش ارتباط و اتحاد را با مخاطب خود برقرار می کند. کار او: نه تنها ارسال پیام بلکه ایجاد تأثیر و تلقین اندوه یا شادی نیز است. برای یک نویسنده خوب شدن: ۱- بسیار خواندن: در ابتدا واژه را باید این قدر خواند تا ملکه ذهن شود. سپس به طرز ترکیب کلمات در جمله دقت کرد. ۲- نگارش صحیح: نوشتن باید به سبک معاصران باشد. با مطالعه در آثار کهن و جدید، متوجه تفاوت آن دو می شویم و به بیانی متناسب با زمان خود دست می یابیم. از آثار پیشینیان تقلید کامل نداشته باشیم. نوینده خوب، فکر بلند و اندیشه والا دارد. ذوق و الهام با اندیشه های بلند پیوند دارند. ۳- رعایت اصول و قواعد درست نویسی و دستوری. ۴- یکی از راههای تقویت نویسندگی ثبت خاطرات است. ۵- رعایت عفت قلم: منظور از عفت قلم یعنی عفت صاحب قلم است. یعنی مراقبت از زبان، تشخیص ارزش قلم و احساس مسئولیت نویسنده ی آن. رعایت عفت قلم، نیازمند تمرین است. نویسنده باید برخوردی انسانی با محققان تعلیم و تربیت داشته باشد. ارزش قلم در بیداری مردم، روشنفکری و تعالی قلم هاست. عوامل بی عفتی قلم: ۱- ناپختگی و کم سوادی نویسنده. ۲- داشتن روح اندیشه ی پلید. ۳– نداشتن ادب و تربیت خانوادگی .۴- نداشتن ذهن منطقی. 5-کبر و غرور .۶- عجله و فضل فروشی . مراحل نگارش: ۱- تعیین هدف.۲- انتخاب موضوع. ۳- مطالعه و تحقیق و گردآوری مطالب.۴- تهیه طرح و تنظیم موضوع سخن.۵- نگارش و شیوه ی بیان معنی.۶- وحدت موضوع.۷- ساده نویسی.۸- آرایش کلام. هدف از نگارش: ۱- اشاعه ی دانش و هنر و آگاهی.۲- سهیم کردن دیگران در غم و شادی مردم که نویسنده عضوی از آنان است. ۳-اصلاح و بهبود جامعه از طریق آموزش های لازم. اصول نگارش: ساده نویسی- عدم افراط و تفریط در بکارگیری واژگان غربی و عربی- پرهیز از تکرارهای بی مورد. سبک: روش خاص ادراک و بیان افکار به وسیله ی ترکیب کلمات و انتخاب الفاظ و تعبیر است. دو موضوع سبک: ۱- فکر یا معنی.۲- شکل یا صورت. تقسیم بندی سبک از نظر قدماء: ۱- ساده و روشن. ۲- بلند یا عالی یا مبالغه آمیز. ۳- معتدل (بین ساده و عالی) تقسیم بندی جدید سبک: ۱- ساده یا مرّسل: (مبتنی است بر شیوۀ زبان گفتگو. نقطۀ مقابل شعر است. سادگی و صراحت دارد.از قرن۴ و۵ رواج یافت.) ۲- موزون یا آهنگین: (نثر شبیه نظم. سخنان خواجه عبدالله انصاری و شیخ ابوسعید ابوالخیر به این شیوه است.) ۳- مصنوع ادبی: (استفاده از اشعارفارسی و عربی،آیات و احادیث، اصطلاحات علوم مختلف، طولانی بودن جملات.) ۴- دوره ی بازگشت به ساده نویسی بیست و سوم اسفند `*.¸.*´ _ '._¸¸HaPpY¸.•¤**¤•.. *•. .•* * BiRtHdAy! / *HaPpY BiRtHdAy!(¯`v´¯) ` *HaPpY.¸.*´ BiRtHdAy ♥♥ ♥Oامــروز♥O ♥Fیکســــــــــــال ازدیروزبـــــزرگتـــــــر شـــــــــدی F♥ Oمیــــــــــدانم چشـــــــــــــمانت انتظــــارهـــــــدیه ای راقـــــــــدم میـــــــــزند♥O ♥Gهـــــــــدیـــه ای خواهـــــــــــم داد بـــــه رســـــــم یـــــــــــــــــاد بـــــــــــــود♥G ♥Hجعبـــه ای ممـــــــــــــــــــــــلو از واژه هـــــــــــای قشنــــــــــــــــــگ♥H ♥Eگــــــــــــــــــذشت بزرگــــی،مــــــروت،عشـــق،دوستـی محـــبت♥E ♥Rروزیکــــــــــــــــــــــــه آنـــــــــــــرابازکــــــــــــــــردی♥R♥ ♥Oشــــــــــایدموهایت به میهمـــــانی آسیاب رفته باشند♥O ♥Sوشــــــیدبزرگ شــــده باشــــــــــــــــی♥S Hوبزرگتـــراز دیــروز♥H ♥Aاز دیروز♥A ♥N ♥ ♥
(¯`v´¯) `*.¸.*´ HaPpY BiRtHdAy! Send by : ofogheroshan
دیشب شبی سخت بود دیرگذر دلگیر خمیده شدم له شدم بر روی هزار کاغذ بی خط ولو شدم خواب نبودم نه اصلا خواب به چشمانم نمی آمد **** شمشیر کشید خمیازه بر گلوی زخم خورده بر نفسهای تکه پاره **** وای از چه روی داد؟ این رخداد این بی داد خدایا خیر کناد **** دیوانه شده ام به قول تو دیوانه شاخ و دم ندارد که همیشه می دانستم اینگونه بار م می کنی! نترس بگو همیشه گفته ای این بار هم رویش **** میان یه آسمان خروش سری تکان می دهی شاید تاسف به حال من یا خود؟؟ این را نمی دانم *محبوب.ج* 7/4/88 ... همیشه آرزوی این را داشت بهترین باشد. در آینده همسری نمونه و مادری تمام عیار و هنرمند باشد. سعی کرد تمام هنرها و همه دانشها را یاد بگیرد . همیشه میگفت : دوستانم اشتباه کرده اند که هیچ یاد نگرفتند. در زندگی حتماً مشکل پیدا میکنند در برخورد با شوهرانشان. پس باید همه چیز را یاد بگیرم. وقت زیاد است برای ازدواج . نباید از هیچ مردی کم بیاورم. روزها و شبها پی در پی آمدند و رفتند و او مشغول یادگیری هنرها و دانشها بود . فرزندان دوستانش بزرگ شدند و او هنوز در پی یادگیری بود ؛تا اینکه حس کرد تقریباً همه چیز را می داند . او یک هنرمند موفق بود اما طعم داشتن فرزند و همسر را از یاد برد . رئیس فریاد زد : مواظب باش پرت به پرم نگیره وگرنه کلاهمان توهم میره . لرزشی غریب در اندامش حس کرد . :اگه دندون خراب بشی ، میکنمت میندازمت دور .. معاون رئیس به آرامی در گوشش گفت : حاجی وقتی میگه ماست سیاهه بگو سیاهه تا باهات کنار بیاد . اشک در چشمانش حلقه بست . با خود گفت : پس شعور من چه میشه ؟ لحظه ای فکر کرد یادش نیامد حتی یکبار هم پدرش با او اینگونه رفتار کرده باشد . سعی کرد محکم باشد . جلوی آمدن اشکها را گرفت . یاد گرفته بود گریه کردن دربرابر مردها ضعف است .رئیس از اتاق بیرون رفت و در را با صدای وحشتناکی بست .روی صندلی نشست . سرش را روی میز گذاشت و گریه کرد . مردش نگاهی به ساعت انداخت : کجا بودی تاحالا ؟ الآن وقت اومدنه؟ میخواست به خودش مسلط باشد .بی آنکه حرفی بزند ،لباسهایش را درآورد . به چوب رختی آویزان کرد . به سمت آشپرخانه رفت تا غذایی را که ظهر آماده کرده بود، گرم کند برای شام . مردش با مشت روی میز کوبید : مگه با تو نبودم ؟ کدوم قبرستونی بودی؟ خیلی آرام گفت: خودت میدونی که هر هفته پنج شنبه ها انجمن ادبی میرم . قابلمه را روی اجاق گذاشت و زیرش را روشن کرد . مردش فریاد زد : بی خود دیگه نمیری . اسمش را میگذارین انجمن ادبی ، با هزار مدل اراذل میشینین و میخندیند و خدا میدونه دیگه چه غلطی میکنین ؟ عصبی شد : این حرفها چیه میزنی ؟تو که خودت چندبار باهام اومدی . میدونی غیر از نقد کتاب کار دیگه ای نمی کنیم . : زن فلانی را هم توی این جلسه ها با چند تا ... - استغفرالله – مست پیدا کردن. تازه داشتن سیگارم میکشیدن . زن کلافه شد : مطمئنی توی این جلسه ها بوده ؟ یا جای دیگه ای ؟ این حرفها دروغه ، بی خود باور نکن . مردش فریاد زد: وقتی می گم دیگه نمیری یعنی نمیری . حرف زیادی موقوف . قابلمه ی غذا روی هوا چرخی خورد و کف آشپزخانه پهن شد . محبوب.ج مدیر گفت: این بچه رو تازه ثبت نام کردند،اسمش را از پرونده اش نگاه کردم شهرزاد. صدایش کردم: شهرزاد. کاملا با نامش غریبه بود. کنارش زانو زدم :اسمت چیه خوشگل خانم؟ خندید و گفت :عسل. گفتم: عسلم بیا بریم پیش دوستات. محکم دست مرا چسبید. خیلی سری با بچه ها و محیط اخت شد. عصر وقتی والدین آمده بودند دنبال بچه ها.کمک مربی گفت:پدر کیانا اومده دنبالش. گیج شدم .تو بچه ها کسی به اسم کیانا نداشتم. تا ببینم کیه و چیه؟ عسل به طرف آن مرد دوید. پدر گفت: ایناهاش کیانا دیگه . بازم گیج بودم. یک بچه مگه چند تا اسم داره. بعد از پرس وجو فهمیدم.شناسنامه شهرزاد، عسل مادر و کیانای پدره. توی یک ماهی که عسل پیشم بود حتی یک بار هم مادر عسل رو ندیدم.همیشه پدر میآورد و می برد. چندباری هم نامه ای خطاب به مادرش نوشتم اما همیشه بی پاسخ می ماند. یک روز وقت تغذیه دیدم خوراکی های نیمه روز گذشته همراهش هست. نمی دانم ناخواسته و یکباره سوالی کردم که برایم عجیب بود.پرسیدم: عسل دیشب مامان پیشت بود؟ گفت :نه. و به سرعت از کنارم دوید به سمت حیاط. منشی گفت: مادر عسل زنگ زده و پرسیده عسل حالش خوبه؟دیشب مریض بوده. خدایا گیج شده بودم. یعنی چی؟ گفتم شماره مادرش چند بود؟ و منشی نمیدانست. پدر گفته بود:تلفن خانه قطع است. شماره همراه و محل کارش را گذاشته بود. برگشتم به کلاس، عسل با هستی دعوایش شده بود و او را زده بود. هستی گریه می کرد. اما صحنه ی عجیبی دیدم . عسل چندین بار فقط میگفت. خب تو هم منو بزن. و از کنار هستی تکان نمی خورد. وقتی دید که هستی او را نمی زند. خودش،خود را محکم میزد. او را در بغلم گرفت و با تمام توانم دستهایش را که مدام به صورتش میخورد، نگه داشتم. آن لحظه صدای خودم را میشنیدم که می گفتم: عسل بسه . عسل خودش را در آغوشم رها کردو فقط گریه کردم. تا مدتی من بودم و عسل و اشک و آب دماغ و ... .وقتی آروم شد. رفت با بقیه بچه ها بازی کند، پرسیدم عسل مامان و بابا با هم دعوا می کنن، همدیگرو می زنن. گفت: نه خیلی هم با هم خوبن. فردا از عسل خبری نشد. عصر منشی بهم گفت: مادرعسل زنگ زده گفته: عسل حالش خوبه؟ آخه دیشب اون و شوهرش یه کمی باهم حرفشون شده بوده.با خودش فکر کرده نکنه تو روحیه ی عسل تأثیر بزاره. دیگه از عسل خبری نشد. پدرش یک بار گفته بود مریضه. یک بار گفته بود مادرش میخواد اونو کلاس زبان ثبت نام کنه. یک بار گفته بود و... .من هنوز هم گیجم. آرمیتا با سلام بلند وارد کلاس شد . بهش خندیدم و جواب سلامش را دادم. هر کس اسمش را میپرسید میگفت : عیوضی آرمیتا .من هم ذوق زده میشدم و میبوسیدمش . هروقت تازه واردی وارد میشد اولین نفری بود که با او خوش و بش میکرد .امروز لباس صورتیش را پوشیده بود با دوتا گلسر صورتی به سرش . جلوتر رفتم و بوسیدمش . کنار ریحانه و ارغوان نشست . مهدی با بقیه بچه ها مشغول بازی بود . دنبال هم میکردند و زیر میزها قایم میشدند . بزور مهدی را از زیر میز بیرون می کشیدم اما هربار که حواسم به دیگری بود باز هم اثری از مهدی نبود . و مهدی دوباره زیر یکی از میزها رفته بود . صدای مهدی را از زیر یکی از میزها شنیدم که پشت سرهم تکرار میکرد: من گرگم . خنده ام گرفت . به جای این که مهدی را از زیر میز بیرون بیاورم . میز را بلند کردم و همه بچه را بلند صدا زدم و گفتم : بچه ها مهدی گرگه . گرگم و گله می برم و... . بچه ها شروع کردند به دویدن تا از دست مهدی که چهار دست و پا روی زمین حرکت میکرد خود را نجات دهند . تمام میزها را بلند کردم تا راحتتر بدوند و انرژیشان تخلیه شود . یک لحظه صدای جیغ آرمیتا را شنیدم .نگاهش کردم مهدی لباس او را به دندان گرفته بود و ول نمی کرد . آرمیتا گریه می کرد . ترسیدم . جلو رفتم و مهدی را کنار کشیدم .تن سپید آرمیتا با جای گاز مهدی قرمز شده بود ... پرنده ها با آوازی سر خوش کنار سکو پرواز می کردند . نسیم خنکی صورت را نوازش می داد .
یکی از پرنده ها که متوجه کوله پشتی شده بود،نزدیک آمد . نوکی به آن زد . اما چون هیچ تکانی نخورد . آن را به همان حالت رها کرد . لبه سکو ایستاد به آسمان خیره شد . تمام پرنده هایی که به شادی پرواز می کردند . از غم او بی خبر بودند .
او همان پرنده بود که همه او را بی عرضه تلقی می کردند . اصلاْ بین همه نام او تداعی کننده ی این صفت او بود . او جرآت پرواز نداشت .
همه ی پرندگان مادر کودکان خود را از ترس اینکه نکند که آنها هم مثل او شوند . از او دور کردند .
او تنها مانده بود . بعد ازاینکه حرفهای دلش را به سکو گفت . آرام شد و ناگهان تصمیم گرفت .
دور خیز کرد و بال گشود و از لبه سکو پرید . اوج گرفت ... اما در دریاچه ی آن حوالی افتاد و غرق شد . و کوله بار همان جا ماند برای ...
پ.ن.١: منم نمی دانم. سپیده که سر زد . پسری خسته از دنیا روی سکو نشست . نفسی تازه کرد . زانوهای غم را در آغوش کشید . قطره ای اشک بر گونه هایش سرید . طنین صدای خود را در اطرافش شنید : زمان را گم کرده ام . امروز چه روزیست ؟ نمی دانم . نگاهش به کوله بار ی که کنار سکو جا خوش کرده بود ، افتاد . دستی روی آن کشید . خوش نداشت ، بازش کند . با خود گفت : قبل از من کسی اینجا بوده . سری چرخاند اما مثل همیشه خودش تنها بود . حس کرد کسی صدایش را می شنود . غم دلش را به سکو گفت . آرامتر که شد . راه افتاد و رفت . اما کوله بار را از یاد برد . کوله بار ماند برای ... شب کوله بار تنهاییی اش را بر دوش کشید . بر لبه ی سکویی که روز هر صبح بر آن می نشیند، رفت . شاید لحظه ای روز را ببیند اما ... شاید توانی بیابد برای دیدار معشوقش اما ... همه تلاش او عبث و بیهوده بود .. . باید می رفت . شب قصه ی تنهایی اش را به سکو گفت . وقت رفتن کوله بارش را از یاد برد. نگاه کن کوله بارش را . ماند برای ... گاهی آسمان برای دلم می بارد تولدم مبارک عید نوروز هم پیشاپیش مبارک راستی گلبرگ خبال دست خوش خانه تکانی شد و پست های گذشته پاک شد.
ادامه مطلب

دوست دارم همه در خوش حالی ام سهیم شوند. 

ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
تویی که پایان عشق به نام تو ختم شد
دلم می گیرد
دلم می گیرد وقتی نباشی
وقتی کلاغ قصه گفت
دیدی فرهاد رفت
شیرین گریه کرد
همه ی دنیا را
با بی کسی خط کشید
دلم می گیرد وقتی نباشی
چقدر دنیا سرد و بی روح می شود
گاهی که عروس بی داماد
می رود کنار کوه بیستون
فریاد می زند : فرهاد من ! فرهاد
و دلش می گیرد
دلم می گیرد وقتی نباشی
فرقی نمی کند که راوی
برود کوه دیگری
و فریاد بزند
بیچاره راوی
که باید فریادش را
در گلو بخشکاند
تا مبادا کوه ،انعکاس صدایش را
آشکار کند
دلم می گیرد وقتی نباشی
دنیا مرا با تو کم دارد
اگر هیچ هیچ است
می نگارم هیچ
قسمتم از عشق
هیچ است
دلم می گیرد وقتی نباشی
م.ج
ادامه مطلب
شکایت در مرام نا خوشم نیست
به یاد و خاطری شب می کنم صبح
که او را هیچ جایی، در خاطرم نیست
دل سرکشم را پی می کنم هی
که غیر او هیچ آرام و سر خوشم نیست
ترا ای نوشین، ای صبر، مرا مهلتی ده
دیگر رمق در پیکرم نیست
بیا تا رنگ شب بر آسمان هست
نوای نی در خاطرم نیست
همین امشب بیا،

ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
سودابه جونم ، خانم نویسنده!
مبارکت باشه چاپ کتابت.
مجموعه داستان "همین است که هست"
از خانم سودابه فرضی پور ،توسط نشر افراز 
به چاپ رسید.
آرزوی بهترین ها را برای خودت




چه نامردانه
می بینی مرا؟
می گویم ببین سکوتش
و آن هنگام که می خواهم آفتاب باشد
اثری نیست که نیست
سایه ها غمگینند
دلها ناشادند
مرا در فسوسی بس طولانی گرفتار خواهند دید
دل من در تاریکی این ذهن عجیب سرگردان است
دیگران را چه غم؟
که از این ویرانی روح آزادند
شادیشان به غنیمت
آنها را خوش می باش
که چونان من برای رقص مرغان دریا
لحظه شماری نخواهند کرد
برای رهایی دلشان در جنگل
لحظه ای صبر نخواهند کرد
می دانم هیچ کس نخواهد فهمید درک این تقدیر را
پس سخن کوتاه
*********************


