گلبرگ خيال

تنها خیال است لحظه ای فراموشی را

نوشته شده در جمعه ٢٤ اسفند ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ توسط یک نویسنده نظرات () |

 شب کوله بار تنهاییی اش را بر دوش کشید .  

 بر لبه ی سکویی که روز هر صبح بر آن می نشیند، رفت .

شاید لحظه ای روز را ببیند اما ...    شاید توانی بیابد برای دیدار معشوقش اما ...

همه تلاش او عبث و بیهوده بود .. .         باید می رفت .

شب قصه ی تنهایی اش را به سکو گفت .    وقت رفتن کوله بارش را از یاد برد.      

 نگاه کن کوله بارش را . ماند برای ...

نوشته شده در جمعه ٢٤ اسفند ۱۳۸٦ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ توسط یک نویسنده نظرات () |

گاهی آسمان برای دلم می بارد
و آن هنگام که می خواهم آفتاب باشد
اثری نیست که نیست
سایه ها غمگینند
دلها ناشادند
مرا در فسوسی بس طولانی گرفتار خواهند دید
دل من در تاریکی این ذهن عجیب سرگردان است
دیگران را چه غم؟
که از این ویرانی روح آزادند
شادیشان به غنیمت
آنها را خوش می باش
که چونان من برای رقص مرغان دریا
لحظه شماری نخواهند کرد
برای رهایی دلشان در جنگل
لحظه ای صبر نخواهند کرد

می دانم هیچ کس نخواهد فهمید درک این تقدیر را
پس سخن کوتاه
 *********************

 

   تولدم مبارک    

عید نوروز هم پیشاپیش مبارک

راستی گلبرگ خبال دست خوش خانه تکانی شد و پست های گذشته پاک شد.

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ توسط یک نویسنده نظرات () |