گلبرگ خيال

تنها خیال است لحظه ای فراموشی را

آرمیتا با سلام بلند وارد کلاس شد . بهش خندیدم و جواب سلامش را دادم. هر کس اسمش را میپرسید میگفت : عیوضی آرمیتا .من هم ذوق زده میشدم و میبوسیدمش . هروقت تازه واردی وارد میشد اولین نفری بود که با او خوش و بش میکرد .امروز لباس صورتیش را پوشیده بود با دوتا گلسر صورتی به سرش . جلوتر رفتم و بوسیدمش .

 کنار ریحانه و ارغوان نشست . مهدی  با بقیه بچه ها مشغول بازی بود . دنبال هم میکردند و زیر میزها قایم میشدند . بزور مهدی را از زیر میز بیرون می کشیدم اما هربار که حواسم به دیگری بود باز هم اثری از مهدی نبود . و مهدی دوباره زیر یکی از میزها رفته بود .

 صدای مهدی را از زیر یکی از میزها شنیدم که پشت سرهم تکرار میکرد: من گرگم . خنده ام گرفت . به جای این که مهدی را از زیر میز بیرون بیاورم . میز را بلند کردم و همه بچه  را بلند صدا زدم و گفتم : بچه ها مهدی گرگه . گرگم و گله می برم و... .

بچه ها شروع کردند به دویدن تا از دست مهدی که چهار دست و پا روی زمین حرکت میکرد خود را نجات دهند . تمام میزها را بلند کردم تا راحتتر بدوند و انرژیشان تخلیه شود .

یک لحظه صدای جیغ آرمیتا را شنیدم .نگاهش کردم مهدی لباس او را به دندان گرفته بود و ول نمی کرد . آرمیتا گریه می کرد . ترسیدم . جلو رفتم و مهدی را کنار کشیدم .تن سپید آرمیتا با جای گاز مهدی قرمز شده بود ...

نوشته شده در شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ توسط یک نویسنده نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط یک نویسنده نظرات () |