گلبرگ خيال
تنها خیال است لحظه ای فراموشی را
چشمانم قربانی ِ واژگونی ِدنیای وارونه شد از حدقه بیرون زد. خنده ام گرفت اما به وسعت اقیانوس ها، آسمان ها گریه کرد. دستها را قلاب کردم تا در سکوت شب ، ماهی ِ آسمان را صید کند. پاها را چلیپاوار کنار کشیدم که چون مسیح، حنجره ی خشکیده را مصلوب کند. خنده ام گرفت . فریاد باد در های و هوی من لرزید. نجوای شبانه سرود. من مسخ شدم ، شیفته ی گریه های باران در مرگستان رود. خدای غم، سرود. وای بر من ، وای، واژه ها در شب های خاکستری، رنگ باختند. *محبوب.ج* بامداد سومین روز عید دیروز وقتی یادم افتاد که کلی کار دارم تا ۵ صبح چشم رو هم نگذاشتم. اولین کاری که کردم برای اغنای کنجکاوی سرچ زدم و کلی گشتم. از ویکی پدیا بگیر تا... . دوم چشمامو که روی هم گذاشتم. با جیغ و داد مامان بیدار شدم که ساعت ١٢ ظهر مگه وقت خوابه!! سوم با اب راکت یه کم ورزش کردم و یه ٢٠٠ تایی که طناب زدم، مامان جان، رفته بودن بیرون خرید. صبحانه چای و عسل و...خوردم. چهارم وقتی برادر گرامی محبت فرمودن ساعت ١ ظهر با کلی غر و لند از خواب بیدار شدن، مامان هم آمده بود. ناهار دستپخت مامان جان خوردیم. اگرچه آهن غذا از بین میره اما پشتش یه چایی هم نوش جان کردیم. پنجم با برادر بهتر ازجان، کلی بحث و دعوا کردیم،(بقول مامان مثل خروس جنگی ها)سر شبکه های تلویزیون. اما دست آخر کاسه ی آجیل رو گذاشتیم جلو دستمون، نشستیم یه فیلم بی سر و ته تلویزیون رو دیدیم. که آخرش ظرف خالی آجیل ماند و کلی حرص و عصبانیت که کاش نمی نشستیم فیلم ببینیم. ششم دیگه پدر مهربان تصمیم گرفتن که ماشین رو از پارکینگ بیرون بیارن که به دیدن یکی دو اقوام بریم. اما باید سر راه دنبال مامان بزرگ هم می رفتیم . او را هم می بردین. هفتم وقتی شب خسته داشتیم برمی گشتیم، برادر عزیز پرسید: ساعت چنده؟ ساعت مچی ام را نگاه کردم به ساعت قدیم بود. با خود گفتم حتماً موبایل(همان تلفن همراه) همراهم است. اما هرچه داخل کیف را گشتم نبود که نبود. هشتم وقتی رسیدیم. کنار کتابها روی میز چند برگه ی A4 بود که زیر آنها تلفن همراهم را یافتم. چشمتان روز بد نبیند چقدر تماس بی پاسخ و چقدر پیامک!! نهم با یه دوست بداخلاق تلفنی حرف زدم. رفته بود مسافرت. کلی شاکی بود که این تلفن همراه باید همراهت باشه. شاید یکی کار فوری داشت. دهم اگرچه دوستم کار فوری نداشت و فقط دلش برایم تنگ شده بود اما از نظر او من درست بشو نیستم که نیستم. و دیگر با(ببخشید) درست نمی شود. احتمالاً خیلی مایل باشد که سر از تنم جدا کند؛ اما حتماً کلی ناراحت است که الان دستش به من نمی رسد. یازدهم یقیناً باید به اندازه یه آسمان شرمنده باشم! که تا الآن خواب به چشمانم نیامده. دوازدهم می نشینم پشت میز ، شاید داستانی را بازنویسی کنم، فردا حتماً همه چیز باز تکرار می شود.


