گلبرگ خيال
تنها خیال است لحظه ای فراموشی را
دو روزی مانده است تا من. غم غریبی را مشت مشت خاک می کنم. بر تاریکی گورستان، می کـَنم. متنفرم از دو واژه ای که با "ت" آغازیدند: تاریکی... تنهایی... چقدر بد است! به اسفند که می رسم، می ترسم. کابوس می بینم. یاوه می گویم. کسی بیخ گوشم نجوا می کند: «باز هم بزرگ تر شده ای، پس کجاست عقلت؟ هوشت؟ حواست؟ نگو که خواب مستی محوش کرد! به آیینه بنگر، بزرگ شده ای.» دلم می گیرد. چه غمگین ولادتی! دو روز مانده است تا من. "انگار باید بگویم مبارک" م.ج
نوشته شده در شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٩ساعت
۸:٢٧ ب.ظ توسط یک نویسنده نظرات () |


