گلبرگ خيال

تنها خیال است لحظه ای فراموشی را

انار سرخ را که دانه می کنم، به  یاد کودکی ام، شعر صد دانه یاقوت را می خوانم.  مامان نگاهی به من می کند، می خندد: این از صد دانه بیشتر است. نیم خیز می شوم روی کاسه ی دانه های انار. سر انگشتی چهارصد، پانصدتایی هست.

:بشمر.

بهت زده نگاهش می کنم.

- بشمر دیگه. چرامعطلی؟

- مامان...

- چیه؟ چرا اینطوری نگاه می کنی؟

- این دیگه چه حرفیه؟ شوخی میکنی؟

- نه،جدی گفتم. تجربه از همین جاها شروع میشه.

دانه های سرخ آنقدر چشمک می زند که آب دهانم را چندباری قورت می دهم. دلم می خواهد، به چندثانیه همش را بخورم. بخاطر تجربه ی جدید، شروع می کنم به شمارش. دو چهار شش هشت ده...

 

تجربه: صد دانه یاقوت اشتباه است. هشتصد دانه یاقوت

نوشته شده در شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ توسط یک نویسنده نظرات () |